×

جستجو

×

دسته بندی ها

دانلود کتاب از اپلیکیشن کتابچین

×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای دریافت لینک دانلود شماره همراه خود را وارد کنید
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
از مشهد تا کاخ صدام

دانلود کتاب از مشهد تا کاخ صدام

از مشهد تا کاخ صدام
برای دانلود این کتاب و مطالعه هزاران عنوان کتاب دیگر، اپلیکیشن کتابچین را رایگان دانلود کنید.
%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

جزئیات
فهرست

نام کتاب : از مشهد تا کاخ صدام

نویسنده : محمود رعیت نژاد

ناشر : ستاره ها

تعداد صفحات : 300 صفحه

شابک : 978-600-254-054-6

تاریخ انتشار : 1397

رده بندی دیوی : 955/0843092

دسته بندی : زندگینامه و خاطرات , شهدا

نوع کتاب : Epub

قیمت پشت جلد : 23000 تومان

قیمت نسخه الکترونیک : 6600 تومان


معرفی کتاب

"از مشهد تا کاخ سفید" / خاطرات شفاهی آزاده ایرانی محمود رعیت نژاد
کتاب حاضر اثری از سعیده زراعت کار می باشد که توسط انتشارات ستاره ها منتشر شده است.
آنچه در این کتاب می‌خوانید، خاطراتی واقعی از مردی است که در گوشه‌ای از این سرزمین، مانند دیگر مردم در حال زیستن است. خاطراتی که تاکنون قلم جسارت نگارش آن را نداشته است و اینک نویسنده عزم خود را جزم کرده‌ تا پیش از آنکه در سوگ از دست دادن چنین اسطوره‌هایی به غم بنشینیم و در غیاب او خاطراتش را نظاره‌گر باشیم، آنچه که در طول دوران دفاع مقدس و پس از آن بر او گذشته و در سینه‌اش جاری است را با یاری خدا به صفحه کاغذ بیاورد. آنچه پیش رو دارید فصل اول و تنها گوشه‌ای از سرگذشت این قهرمان است. آنچه که در این کتاب گرد آمده است، خاطراتی است که حدود سه دهه از عمر آن می‌گذرد. تمام تلاش مولف این بوده که جز واقعیت‌هایی که از زبان حاج محمود می‌شنود، چیز دیگری نگوید، اما صمیمانه خواهش کرده که اگر سال، ماه و اسامی را اشتباه گفته شده خورده ای گرفته نشود؛ ضمناً برخی از واقعیت‌ها در ابتدا برای خود مولف هم غیر قابل پذیرش بوده، اما پس از مدتی که گذشت و شناخت بیشتری از حاج محمود پیدا کرد، این تردید خاتمه یافت.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
" برای انتقال مجروحان به بیمارستان حمیدیه آمبولانسی آمده و مشغول سوار کردن مجروحان بود. چند مجروح را سوار آمبولانس کرده بودند که من رسیدم. حدود 11 مجروح را داخل آمبولانس گذاشتیم و آمبولانس راه افتاد و من برگشتم. هنوز چند متری نرفته بود که صدایی از سمت آمبولانس شنیدم که می‌گفت: «محمود... محمود!
به عقب که برگشتم دیدم آمبولانس در ماسه‌ها گیر کرده است. خودم را به آنها رساندم. هر کار کردیم نتوانستیم آمبولانس پر از مجروح را از ماسه‌ها خارج کنیم. راننده هم آن‌قدر مجروح از صبح علی‌الطلوع برده بود که دیگر نای زور زدن نداشت. من و راننده بودیم و 11 مجروح که به شهادت نزدیک می شدند.
در همین حین، هلی‌کوپتری را دیدم که با فاصله‌ای نسبتاً دور، در حال عبور بود. حدس زدم هلی‌کوپتر ایرانی است. روی سقف ماشین پریدم و پیراهنم را درآوردم و تا جایی که توان داشتم داد و فریاد کردم و پیراهنم را تکان دادم. از دور زدن هلی‌کوپتر، فهمیدم خلبان متوجه حضور ما شده است. بعد از چند دقیقه، هلی‌کوپتر در فاصله چند متری از آمبولانس، به زمین نشست و ما توانستیم هفت نفر از مجروحان را که وضعیت خوبی نداشتند، سوار کنیم. سپس من به همراه بقیه مجروحان که امکان راه‌رفتن داشتند به دهکده برگشتیم تا منتظر آمبولانس بعدی باشیم.
حوالی ظهر بود و چند ساعتی بود که از آن جوان داخل پتو بی‌خبر بودم.  به سمتش رفتم و پتو را کنار زدم.  زنده بود و باز هم با همان لحن و آرامش قبلی اما کم‌رمق‌تر از گذشته گفت: «سلام برادر، خسته نباشی.»
به‌نظر می‌رسید چیزی به شهادتش نمانده است. کنارش نشستم تا در لحظات آخر تنهایش نگذارم. آرام گفت: «برادر برو به کارت برس. من رفتنی‌ام. بقیه بیشتر احتیاج به کمک دارند.» مجدداً رویش را پوشاندم و رفتم. حالا علاوه بر مجروحان و شهدا، اسرای عراقی را هم تحویل می‌گرفتم. تعداد اسرا رو به زیاد شدن بود. حدود چهل پنجاه نفر بودند. همه را داخل یک سنگر برده بودیم. من اسلحه‌به‌دست جلو سنگر مراقب‌شان بودم. "

فهرست مطالب

این کتاب فهرست ندارد.

%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

نظرات کاربران

×
راهنمای نقد و نظر برای کتاب:

برداشت شما از محتوای کتاب چیست؟ مطالعه کتاب را به دیگران توصیه میکنید؟ چرا و به چه کسانی؟ کدام بخش از کتاب نظر شما را جلب کرد؟ مانند یک کارشناس نظر دهید.

*امتیاز دهید
Captcha
پاک کردن
برچسب ها