×

جستجو

×

دسته بندی ها

دانلود کتاب از اپلیکیشن کتابچین

×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای دریافت لینک دانلود شماره همراه خود را وارد کنید
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
رویای بیداری

دانلود کتاب رویای بیداری

رویای بیداری
برای دانلود این کتاب و مطالعه هزاران عنوان کتاب دیگر، اپلیکیشن کتابچین را رایگان دانلود کنید.
%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

جزئیات

فهرست

نام کتاب : رویای بیداری

نویسنده : گروه نویسندگان

ناشر : ستاره ها

تعداد صفحات : 200 صفحه

شابک : 978-600-254-055-3

تاریخ انتشار : 1396

رده بندی دیوی : 297/998

دسته بندی : زندگینامه و خاطرات , شهدا

نوع کتاب : Epub

قیمت پشت جلد : 25000 تومان

قیمت نسخه الکترونیک : 7100 تومان


معرفی کتاب

"رویای بیداری" / تاریخ شفاهی زنان قهرمان(مدافعان حریم1)
کتاب حاضر اثری از نسرین پرک می باشد که توسط انتشارات ستاره ها منتشر شده است.
کتاب پیش رو شامل خاطرات شفاهی خانم زینب عارفی همسر شهید مدافع حرم مصطفی عارفی می باشد. همسر یک شهید بودن و شدن دور از دسترس نیست. مخاطب هدف این سلسله کتاب ها دختران و بانوان ایرانی اند که یا در همین مسیراند یا در ابتدای این مسیر و یا میتوانند این مسیر را انتخاب نمایند. خروجی این زندگی ها نسل توانمند دختران و پسرانی است که آینده ایران اسلامی را می سازند. در این پروژه  خاطرات شفاهی زنان قهرمان / مدافعان حریم به روایت ناب از شهید خواهید رسید. محور خاطرات همسر شهید است. به این ترتیب که همیشه شهید وجود ندارد اما زمانی که در خاطرات همسران به شهید می رسیم کاملا غیر شعاری، واقعی و زیبا است. روایتی که می تواند شروع فصلی متمایز در گونه ادبی تاریخ شفاهی قرار گیرد.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
" رفتیم ترمینال. آقامصطفی بلیت گرفت و منتظر شدیم تا اتوبوس پُر شود. لحظه هایی که بهسرعت از زیر دستمان در میرفت مثل پولهای درشتی بود که گاهی مردم از سر ناچاری توی دریا میریزند. صبح باران باریده بود و حالا زمین مرطوب و هوا شسته و لطیف بود. جان میداد برای قدمزدن. شانه به شانه هم اطراف ترمینال قدم میزدیم. آقامصطفی از برنامه هایی میگفت که در پیش رو داشت و به من توصیه میکرد فعالیتم را در بسیج بیشتر کنم. هر چه زمان تنگتر میشد، قلبم با شدت بیشتری میتپید. هنگام حرکت اتوبوس گفتم: «رسیدی زنگ بزن.»
سرش را از شیشه بیرون آورد و برایم دست تکان داد. هر چه اتوبوس دورتر میشد، بغضی که گلویم را میفشرد بزرگتر میشد. گرمای چهره ام را حس میکردم و میدانستم که گونه هایم سرخ و تبدار شده اند. چادرم را تنگتر گرفتم و بیآنکه به برادرم نگاه کنم که به ماشینش تکیه داده بود، در ماشین را باز کردم و نشستم. بین راه سکوت کردم. وقتی رسیدیم، برادرزاده هایم، حکیمه و ابوالفضل، با شور و شوق به استقبالم آمدند. دوتایی تا داخل اتاق اسکورتم کردند. آنقدر حرف برای گفتن داشتند که تا هنگام خواب اجازه ندادند دلتنگی بر من غلبه کند، اما شب که تنها شدم، بغضم شکست و اشکم جاری شد.
صبح دیرتر از روزهای قبل بیدار شدم. کسل بودم. دلم میخواست تا صبح قیامت بخوابم. دوباره چشمهایم را بستم. صدای آقامصطفی توی گوشم پیچید: «زینب جون درسهات رو خوب بخون، مبادا اُفت کنی!» به سرعت بلند شدم. پرده را کنار زدم. پنجره را باز کردم. باد خنک صبحگاهی صورت تبدارم را نوازش کرد و کمی از آشفتگی درونم کاست. خانم برادرم که داشت گلهای داخل باغچه را آب میداد گفت:« بیا پایین، صبحونه حاضره!» بعد از صرف صبحانه برادرم مرا به مدرسه رساند. زنگ آخر همه اش به ساعتم نگاه میکردم. معلممان پرسید: «عارفی چیزی شده؟ منتظر کسی هستی؟ امروز خیلی ناآرومی!»
با صدای زنگ نفهمیدم چهطور خودم را به خانه رساندم. یک کفشم را درآوردم و لیلیکنان رفتم داخل آشپزخانه. با دیدن مادرم پرسیدم: «مامان آقامصطفی زنگ نزد؟»"

فهرست مطالب

این کتاب فهرست ندارد.

%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

کتاب های دیگری از نویسنده گروه نویسندگان

نظرات کاربران

×
راهنمای نقد و نظر برای کتاب:

برداشت شما از محتوای کتاب چیست؟ مطالعه کتاب را به دیگران توصیه میکنید؟ چرا و به چه کسانی؟ کدام بخش از کتاب نظر شما را جلب کرد؟ مانند یک کارشناس نظر دهید.

*امتیاز دهید
Captcha
پاک کردن
برچسب ها