×

جستجو

×

دسته بندی ها

دانلود کتاب از اپلیکیشن کتابچین

×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای دریافت لینک دانلود شماره همراه خود را وارد کنید
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
داستان دورگه - سحرگاه

دانلود کتاب داستان دورگه - سحرگاه

داستان دورگه - سحرگاه
برای دانلود این کتاب و مطالعه هزاران عنوان کتاب دیگر، اپلیکیشن کتابچین را رایگان دانلود کنید.
%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

جزئیات
فهرست

نام کتاب : داستان دورگه - سحرگاه

نویسنده : احمد حمدی

ناشر : متخصصان

تعداد صفحات : 676 صفحه

شابک : 978-622-7433-90-6

تاریخ انتشار : 1400

رده بندی دیویی : 62/3فا8

دسته بندی : رمان های ایرانی, داستان و رمان تخیلی

نوع کتاب : PDF

قیمت پشت جلد : 120000 تومان

قیمت نسخه الکترونیک : 34300 تومان


معرفی کتاب

"داستان دورگه" / سحرگاه
ویراست دوم
رمان داستان دورگه - (جلد اول با عنوان سحرگاه) نوشته احمد حمدی می باشد که توسط انتشارات متخصصان منتشر شده است.
این کتاب روایتگر سفری خیالی به سرزمینی مجهول و در زمانی معلوم (قرن پانزدهم میلادی) می باشد که نویسنده به عنوان راوی، با نگاهی نو و سورئالیستی (فراواقع گرایانه) وقایع داستانی از آن دوره را به عنوان سوم شخص برای خواننده روایت می کند. رمان با فاصله گرفتن از پیچیدگی های فنی و کلیشه های سطحی ادبیات داستانی، در امر فضاسازی، با لحن خاص خود به تشریح موقعیت و محیط داستان می پردازد تا یک فضای عینی قابل تجسم برای مخاطب شکل گیرد. فضایی که در آن انسان هایی در قالب گرگ و حیواناتی دیگر، ساحرانی با نام مستعار آکریون و توهمات و کابوس های زندانیانی محبوس در یک جنگل خاموش، به تصویر کشیده شده و هر یک از آنها در قالب عناصر اصلی هنر سورئالیسم در درام داستان گنجانده شده اند. عناصری با عنوان واقعیت پنهان، تخیل آزاد و وهم و رویا که به شکلی نو و به دوراز ساختار پیچیده و گسسته هنر سورئال، در رمان قرار گرفته و قابل فهم بودن و مرتبط بودن جنس این عناصر با فضای داستان از ویژگی های مهم اثر به شمار می رود. در خارج از این فضا و در بحث فرم و محتوا نیز، رمان سعی دارد در قالب یک داستان باقی نمانده و خود را به سبک ادبیات نمایشی یعنی نمایشنامه و فیلمنامه نزدیک کند. برای خلق بهتر چنین فضایی، رمان با ادبیات خاص خود، در داستان گویی به شکلی روان و تا حد زیادی غیرخطی عمل کرده و درعین حال به این اصل وفادار می ماند که مخاطب دچار سردرگمی نشده و حس تعلیق دائماً جریان داشته باشد.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
"وقتی به پنجه خونین خود و جنازه گابریل که غرق در خون، در کف کلبه رها شده بود نگاهی انداخت کمی به فکر فرورفت و ناگهان مثل اینکه چیزی از بیرون کلبه او را غافلگیر کرده باشد از آنجا بیرون زد.
با اینکه خورشیدی به چشم نمی خورد اما آسمان تماماً روشن و به رنگ زرد کمی تیره ای و هوا نیز به همین رنگ خیالی و وهم انگیز بود. انگار که درون تابلویی نقاشی، بازمانده از قرون میانه زندگی می کرد که طرح کهنه و زردِ، رنگ وروغن آن، جلوه ای متحرک داشت و سوژه ها از جمله خود او در پس زمینه آن حرکت می کردند. باد نسبتاً تندی که می وزید ابرهای کم رنگ سیاه را در آسمان حرکت می داد و بعد از عبور از میان درختان اطراف، شاخ وبرگ آنان را نیز به حرکت درمی آورد با اینکه بیشتر صدای سوز باد بود که در آن فضای وهم شنیده می شد اما در پس آن، صدای برهم خوردن شاخ وبرگ درختان نیز به گوش می رسید و آوای خِش خِش آنان پیوسته همراه با باد ادامه پیدا می کرد.
وقتی گِرِیسون را دید که با بال های بزرگی بر پشت از آسمان بالای سرش پروازکنان عبور کرد خوشحال شد فوراً به ظاهر گرگی خود درآمد و به سرعت به دنبال او شروع به دویدن در جنگل کرد.
بعد از پشت سر گذاشتن بیشه زار خالی ای که کلبه گابریل در میانه آن قرار داشت، وارد بخش درختان انبوه جنگل شد که چندان آسمان از میان شاخ و برگ های آنان پیدا نبود اما با نگاهی به بالا همچنان کم وبیش گِرِیسون را درحال پرواز می دید و با اطمینان از این موضوع که در نهایت او را  کجا ملاقات خواهد کرد به دنبال او می دوید.
در هنگام عبور از اطراف زمین مسطح، کنجکاو از اینکه بردفوردی ها هم اکنون مشغول چه کاری هستند از گوشه ای آنها را زیر نظر گرفت و اهالی آنجا را دید که به کارهایی بیش از امور روزانه خود مشغول هستند. بعضی درختانی که از اطراف قطع می کردند را به شکل الوارهایی هرس می کردند و در گاری ها بار می زدند بعضی گلّه دام هایشان را در کناره های بدون درخت چِرا می دادند و عده زیادی نیز گاری هایی بزرگ، مملو از سنگ های خرد شده ای که بیرون از جنگل از کوه های سنگی کولماونت تراشیده بودند را به داخل بردفورد حمل می کردند تا برای ساخت ادامه دهکده از آن استفاده کنند. گمان می کرد کار ساخت دهکده قرن ها پیش به پایان رسیده بود اما آنچه که می دید انگار بیانگر این بود که بالدوکها همچنان بر توسعه بردفورد و امن کردن بیشتر آن در برابر دشمنانشان به خصوص گرگینه ها اصرار دارند. وقتی گِرِیسون را دید که روی دیوار دروازه فرود آمد و مشغول صحبت با نگهبانان شد دوباره به ظاهر انسانی خود بازگشت و چهره خود را پوشاند سپس وارد زمین مسطح شد و در میان شلوغی آنجا به راه خود ادامه داد.
در ابتدای مسیر جنگلی وقتی برگشت و نگاهی به دیوار دروازه انداخت گِرِیسون را دید که دوباره بال زد و به پرواز درآمد، او نیز به ظاهر گرگی خود بازگشت از میان جمعیت که انگار توجه چندانی به او نداشتند به سرعت شروع به دویدن کرد و این بار در آسمان مسیر کاملاً گِرِیسون را تحت نظر گرفت که کمی جلوتر از او مستقیم پرواز می کرد تا به بنای واینداستونز برسد.
وقتی بر فراز بلندترین ستون بنای واینداستونز فرود آمد بال هایش را جمع کرد و از چشمان نقاب گرگیه ترسناکی که به چهره زده بود، گاوس را دید که با خوشحالی بر روی تعدادی از ستون های واینداستونز با جهش های بلندی پرید و به بالای بلندترین ستون که رسید کنار او ایستاد و به ظاهر انسانی اش درآمد."

فهرست مطالب

پیش گفتار
انسان انتقام جو، گرگینه ستیزه جو
نبردی دیگر
قلعه ای در آتش
زخم ها و مرهم ها
الماس ماه
آکریون ها و دورگه ها
بازگشته از گور
لیتون
تبهکاران

%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

نظرات کاربران

×
راهنمای نقد و نظر برای کتاب:

برداشت شما از محتوای کتاب چیست؟ مطالعه کتاب را به دیگران توصیه میکنید؟ چرا و به چه کسانی؟ کدام بخش از کتاب نظر شما را جلب کرد؟ مانند یک کارشناس نظر دهید.

*امتیاز دهید
Captcha
پاک کردن
برچسب ها