×

جستجو

×

دسته بندی ها

دانلود کتاب از اپلیکیشن کتابچین

×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای دریافت لینک دانلود شماره همراه خود را وارد کنید
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
زمایا

دانلود کتاب زمایا

زمایا
برای دانلود این کتاب و مطالعه هزاران عنوان کتاب دیگر، اپلیکیشن کتابچین را رایگان دانلود کنید.
%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

جزئیات
فهرست

نام کتاب : زمایا

نویسنده : حامد خسروان

ناشر : آتریسا

تعداد صفحات : 280 صفحه

شابک : 978-600-875480-0

تاریخ انتشار : 1399

رده بندی دیوی : 62/3فا8

دسته بندی : ادبیات ایران, رمان های ایرانی, داستان های آموزنده

نوع کتاب : Epub

قیمت پشت جلد : 55000 تومان

قیمت نسخه الکترونیک : 15700 تومان


معرفی کتاب

"زمایا"
این کتاب اثری از حامد خسروان می باشد که توسط انتشارات آتریسا منتشر شده است.
زمایا نوشته حامد خسروان داستان کمک خلبانی ایتالیایی است که برای انجام مأموریتی وارد سارایوو می شود ولی در زمان بازگشت به دستور مافوق خود چند روزی را برای تعمیر یک هلیکوپتر ارتشی در فرودگاه شهر که مقر نیروهای سازمان ملل در جنگ بوسنی است بماند. رشته حوادث پیش رو اما در نهایت پایانی بسیار متفاوت از آنچه او تصور می کند را برایش رقم خواهد زد.


داستان در فصل اول با آشنایی او با یکی از پرسنل فرودگاه شروع می شود و به دنبال آن وی تصمیم می گیرد تا بر خلاف توصیه های همکارانش، سرگرد را برای گشتی کوتاه در شهر همراهی کند.
"-«اگه بخوای می تونی با ما بیای، یه جایی رو می شناسم که غذاهاش حرف نداره، ببینم کواپ که دوس داری؟» پرسیدم:
«چی هست؟» لبخندی زد و گفت: اوه مطمئنم خوشت میاد.
کمی مانده به ظهر 28 آگوست 1995،کمک خلبان و سرگرد به همراه راننده آلمانی او به حوالی مرکاله بازاری قدیمی در مرکز شهر رسیده اند که ناگهان توپخانه ارتش صرب بازار را گلوله باران می کند. کمک به زخمی ها زمان با ارزش زیادی را از آن ها گرفته و حال سرگرد که از عواقب بیرون ماندن در تاریکی به خوبی آگاه است از راننده می خواهد تا از خیابان اصلی شهر به نام زمایا که حال به خیابان تک تیراندازها معروف است به سمت فرودگاه بازگردد. کمی مانده به تاریک شدن هوا نزدیک یکی از تقاطع های منتهی به زمایا خودروی جیپ سفید رنگی که علامت سازمان ملل با حروف درشت بر روی تمام بدنه آن نوشته شده توقف کرده. داخل خودرو سرگرد درحالیکه با نگرانی به انتهای زمایا خیره شده می گوید:
«زمان جنگ دوم، نازی ها زندانی ها رو می بردن تو حیاط جلوی یه تیربار گنده و می گفتن هر کی قبل از سوت سوم خودشو برسونه به دری که اونطرف حیاطه آزاده که بره دنبال زندگیش. زندانی های بیچاره، فکر می کردن می تونن از گلوله ای که سیصدمتر در ثانیه سرعت داره تندتر برن. ولی به نظر من اشتباهشون تو این بود که فکر می کردن اون دری که قرار بود ازش برن بیرون واقعاً بازه. بعد رو کرد به اتو و گفت:
-تو آماده ای؟
حق با سرگرد بود، تضمینی برای به سلامت گذشتن از زمایا وجود نداشت و به زودی خودرو آن ها مورد اصابت گلوله تک تیراندازها قرار می گیرد. با از کار افتادن خودرو سرگرد پیشنهاد می کند تا پیاده به سمت فرودگاه حرکت کنند اما کمی بعد برای دور ماندن از دید صرب ها ناچار وارد خانه ای می شوند که تنها یک زن و دو کودک در آن زندگی می کنند. راننده که قبلاً در آلمان دانشجوی پزشکی بوده با دیدن دختر بچه که دچار تب شده پیشنهاد می کند تا به کمک یکدیگر او را به داخل چاه کوچکی که در حیاط پشتی خانه قرار دارد ببرند تا کمی از تب او کاسته شود غاقل از اینکه همزمان دو سرباز کلاه قرمز صرب که به نیروهای عقرب مشهورند برای قراری بسیار محرمانه عازم همان محل هستند.
با پی بردن به حضور سرگرد و همراهانش جاسوس صرب ها پا به فرار می گذارد و دو سرباز صرب نیز به کمک نیروهای محلی کشته می شوند. آن ها که دیگر بیشتر از این ماندن را جایز نمی دانند شبانه و با پای پیاده به سمت فرودگاه به راه می افتند تا اینکه با ورود به محله دوبریتیا در شمال منطقه ای که فرودگاه در آن قرار دارد متوجه پسر بچه زن صاحب خانه می شوند که مخفیانه آن ها را تعقیب می کند. زمانی برای باز گرداندن کودک نیست و از طرف دیگر یکی از واحدهای گشتی صرب مرتباّ به آن ها نزدیک تر می شود و این عبور از جاده اصلی منتهی به فرودگاه را غیر ممکن می کند.
به پیشنهاد راننده به سمت تونلی حرکت می کنند که ارتش بوسنی از آن برای ورود و خروج از شهر که تحت محاصره کامل قرار دارد استفاده می کند و به شدت سعی در مخفی نگه داشتن آن دارد. با خروج از تونل آن ها بالاخره به حصار جنوبی فرودگاه می رسند که ناگهان یکی از نگهبان ها به تصور دیدن دشمن به سوی آن ها شلیک می کند و باعث زخمی شدن کودک می شود. سرگرد که شرایط پسر بچه را بحرانی می بیند بلافاصله او را با یکی از خودروهای فرودگاه به تنها بیمارستان شهر می برد. مدتی بعد از رفتن سرگرد توسط بی سیم پیامی برای راننده فرستاده و از او می خواهد تا به سرعت مقداری داروی بی هوشی را برای عمل جراحی با خود به بیمارستان بیاورد. با شنیدن درخواست سرگرد راننده بلافاصله به همراه یکی از سربازها اتومبیل نیسان پاترول مورد علاقه فرمانده فرودگاه را برداشته و به سرعت به سمت بیمارستان به راه می افتد. آن ها در میان راه به کمین نیروهای صرب برخورد می کنند که در نهایت راننده به دست صرب ها اسیر می شود.
با بازگشت سرگرد از بیمارستان و با خبر شدن از غیبت راننده تلاش ها برای پیدا کردن او آغاز می شود. سرگرد از کمک خلبان می خواهد تا برای پیدا کردن او نزد یکی از دوستان قدیمی اش به نام کریستوفر بلمونته برود. در ادامه سرگرد که متوجه به اسارت در آمدن راننده به دست عقرب ها شده از کمک خلبان و بلمونته می خواهد تا برای نجات او از ارتش مخفی بوسنی تقاضای کمک کنند. محل قرار جایی در جنوب فرودگاه در مزرعه فردی به نام کولار است. سرگرد به تنهایی به دیدن رابط می رود و بعد با پیشنهاد عجیبی از طرف او مواجه می شود. رابط از سرگرد می خواهد تا در برابر بازگرداندن سربازهای صرب زنی را برای آن ها پیدا کند.
-اما من فکر میکنم قضیه چیز دیگه ایی باشه، مسئله ای بیشتر از زندگی یک زن. چشم های آنا برقی زد، خاکستر سیگارش را بر روی میز تکاند و گفت:
-زندگی زن ها برای شما اهمیت چندانی نداره؟
-منظور من این نبود.
-پس منظور شما چی بود؟ سرگرد عکس را با انگشت به سمت آنا هل داد و گفت:
-حروف روی پوشه ای که در دست این زن هست. با اینکه عکس مات افتاده اما هنوز هم میشه اونا را خوند. آنا آرام به چشم های او خیره شده بود و چیزی نمی گفت. سرگرد ادامه داد :
- جی 812 . می دونید این اعداد چی هستن؟ آنا حرفی نزد."


داستان کتاب صرفاً مسیری روبه جلو را در روایت خود بکار نمی گیرد و در مقاطع مختلف با استفاده از فلش بک های متنوع و حتی روایت در قالب وقایعی که در بستر کابوس ها و رویاها اتفاق می افتند روند اتصال قسمت های مختلف داستان را به چالش می کشد. در این کتاب نویسنده سعی دارد تا در قالب دیالوگ ها و یا روایت مشاهدات افراد از محیط پیرامون به بررسی بنیادهای فکری، عاطفی و نیز روابط بین افراد بپردازد.
"-اگه چارلی نمی خواد برگرده پس چرا درخواست مرخصی می ده؟ بوبو سیگاری از پشت گوشش برداشت و گفت:
-قضیه به این سادگی ها هم که فکر می کنی نیست، بعد یه مدت که موندی احساس می کنی دلت می خواد بری خونه چون دیگه حالت از اینجا موندن به هم می خوره. بعد موقع رفتن که می شه، وقتی به خونه فکر می کنی دائماً به یک بهانه ای رفتنتو عقب میندازی چون حالت از اون خراب شده ای که تو رو مجبور کرد از همچین جایی سر در بیاری هم بهم می خوره. آخرشم اگر رفتی خیلی زود بر می گردی چون می فهمی تبدیل به آدمی شدی که هیچ کس اونو نمی خواد، اونوقته که حالت از خودت هم به هم می خوره."


در ادامه و با ورود یک خبرنگار زن ایتالیایی که زمانی عشق دوران جوانی کمک خلبان بوده و ظاهراً برای تهیه مستندی در مورد جنگ از آمریکا به بوسنی سفر کرده مسیر داستان شکل متفاوتی به خود می گیرد. جستجو برای یافتن خبرنگار گمشده و مدارکی که به همراه دارد آن ها را راهی سفری می کند به شهر توزلا در شمال بوسنی، جایی که گمان میرود او بعد از خارج شدن از سربرنیتسکا به همراه سایر پناهنده ها می بایست به آنجا رفته باشد. ظاهراً جستجو در توزلا نیز بی نتیجه می ماند.
"-آنجلا؟ نه گمون نمی کنم. بعد از ظهر روزی که ملادیچ و کارمانز با هم جلسه گذاشتن از طریق یکی از دوستان برای من پیغامی فرستاده شد و من مطلع شدم که فردا میخوان همه مردا رو جدا کنن. در نامه نوشته شده بود یکی از ژنرال های صرب گفته بوده سربرنیتسا قسمتی از صربستانه، همینطور هم می مونه منتها بدون مسلمون ها و به زودی مشکل آن ها حل خواهد شد. من با ژنرال اوریتس فرمانده بریگارد ارتش تو شهر موضوع رو درمیون گذاشتم و بعد جلسه ای تشکیل دادیم و قرار شد تا همه از شهر خارج شیم. اما تا جایی که به خاطر دارم آنجلا با ما نبود. بلمونته پرسید:
-چطور؟ سرگرد در حالی که لیوان چای را که بخار سفیدی از آن بلند می شد به سمت دهان خود می برد گفت:
-تو دسته فقط سی چهل تا زن بود که همه اونام یوگسلاو بودن. اون نمی تونسته با ستون از سربرنیتسا بیرون رفته باشه، از این بابت مطمئنم.
اما بلمونته در حین صحبت با پرستاری که قبال در سربرنیتسا با خبرنگار کلمبیایی در یک جا زندگی می کرده به سرنخ تازه ای می رسد، حالا نگاه ها متوجه مردی است که آخرین عکس به جا مانده از او را گرفته. با بازگشت به سارایوو جستجو برای پیدا کردن عکاس به هتل آستور جایی که با جنازه بی جان او مواجه می شوند ختم می شود. خلبان ایتالیایی که دیگر مایوس شده از بلمونته خداحافظی می کند و به فرودگاه بر می گردد. با رسیدن به فرودگاه متوجه می شود که دوست قدیمی اش، همان خبرنگار نیز برای ترک سارایوو منتظر رسیدن هواپیماست. فرصت زیادی نمانده و هر دو در دل تاریکی شب قدم زنان به سمت ستاره هایی که در انتهای باند فرودگاه سو سو می زنند به راه می افتند.
-مارکو می دونی چرا آدم های تنها دوستای بهتری هستن؟
-برای چی؟
-برای اینکه فقط مال خودتن، هیچ کس نیست که اونا رو ازت دور کنه یا مجبور بشی با کسی تقسیمشون کنی، درست مثل دوستی های بچگی. آه بلندی کشید و ادامه داد:
-خیلی دلم می خواد تنها باشیم. می خوام فقط من باشم و تو، مثل اون شبی که تنهایی با هم رفتیم تئاتر پشت میدون رپابلیکا، اون شب به من خیلی خوش گذشت.
 -به منم همینطور.
 این ملاقات آتش عشقی قدیمی را دوباره در دل آنها روشن می کند، آتشی که بزودی به خاموشی یکی از آن ها منجر خواهد شد. در پایان و درست زمانیکه جستجو برای یافتن خبرنگار زن کلمبیایی به بن بست رسیده، کلاوس سرباز هلندی که برای فرار از خدمت خود را به دیوانگی زده کوله پشتی سیاه رنگ و خاک گرفته کوچکی را از زیر بوته های گوجه فرنگی باغچه پشت دیوار سربازخانه بیرون می کشد."

فهرست مطالب

فصل اول بل 212
فصل دوم زمایا    
فصل سوم بیمارستان ارتش    
فصل چهارم مزرعه کولار    
فصل پنجم مهمانخانه هالیدی    
فصل ششم سارایوو    
فصل هفتم به دنبال آنجل    
فصل هشتم برزخ   

%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

کتاب های دیگر انتشارات آتریسا

نظرات کاربران

×
راهنمای نقد و نظر برای کتاب:

برداشت شما از محتوای کتاب چیست؟ مطالعه کتاب را به دیگران توصیه میکنید؟ چرا و به چه کسانی؟ کدام بخش از کتاب نظر شما را جلب کرد؟ مانند یک کارشناس نظر دهید.

*امتیاز دهید
Captcha
پاک کردن
عسل مطیعی

من فگر میکنم منظور آقای نیما بیشتر از اینکه در مورد محتوای کتاب باشه، بیشتر این بوده که چرا توی رسانه های ایران در مورد جنایاتی که بر مردم مسلمان بوسنی گذشته، هیچ وقت چیزی اطلاع رسانی نشد. مثل جنایاتی که الان توی چین بر علیه مسلمونای منطقه اویغور داره اتفاق می افته و هیچ اطلاع رسانی در موردش نمیشه.

1399-12-09

شاهین

نیما جان مگه این کتابو خوندی که میگی به اون مسئله نپرداخته؟

1399-12-07

ع

توی این کتاب چیزای جالبی دیدم.رفتم که بخونم

1399-12-04

نیما

یک موضوعی خیلی جالبه. در قضیه بوسنی هم به مسلمانان خیلی اجحاف شد و حتی جنایتهایی زیادی علیه اونا صورت گرفت. ولی هیچ و قت به درستی در ایران به اونها پرداخته نشد. واقعا چرا؟

1399-12-02

برچسب ها