زندگینامه فردریش نیچه

زندگینامه نیچه

فریدریش ویلهِلم نیچه (به آلمانی: Friedrich Wilhelm Nietzsche)  در ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ (۲۳ مهر ۱۲۲۳ شمسی) در شهر روکن واقع در لایپزیک پروس (کشور آلمان) متولد شد. او فیلسوف، شاعر، منتقد فرهنگی، آهنگساز و فیلولوژیست کلاسیک بزرگ آلمانی و استاد لاتین و یونانی بود که آثارش تأثیری عمیق بر فلسفهٔ غرب و تاریخ اندیشهٔ مدرن بر جای گذاشته‌است.

روز تولد نیچه مصادف با روز تولد فردریک ویلهلم چهارم پادشاه وقت پروس بود. پدر او که معلم چند تن از اعضای خاندان سلطنت بود، به ذوق وطن‌خواهی از این تصادف خوشحال گردید و نام کوچک پادشاه را به فرزند خود نهاد.

«این تصادف به هر حال به نفع من بود؛ در سرتاسر ایام کودکی روز تولد من با جشن عمومی همراه بود.»

پدر او و همچنین اجداد پدری و مادری او تا چند پشت کشیش بودند، خود او نیز تا پایان عمر واعظ و مبلغ ماند. دلیل حمله او به مسیحیت این بود که ریشه اخلاق و رفتار او در مسیحیت بود. فلسفه او می‌خواست با مخالفت شدید، این میل وافر به مهربانی و ملایمت و آشتی را، که در سرنوشت او بود، اصلاح و تعدیل کند؛

مادر او زنی سخت پارسا و پابند به تمام اصول و آداب دینی بود، فقط یک فرق در میان بود و آن اینکه نیچه به رغم حملات سخت خویش به پارسایی و تقوا و تدین، تا آخر عم پارسا و متدین ماند و مانند مجسمه‌ای خجول و کم‌رو بود. این پارسای سرسخت چقدر مایل بود که یک جنایتکار شود!

وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر یک ناخوشی مزمن مغزی درگذشت. مرگ زودرس پدر، او را در آغوش زنان مقدس خانواده (مادربزرگِ مادری و دو عمهٔ مجردش) انداخت و این امر موجب شد که با روحیات زنانه بزرگ شود. از کودکان شرور همسایه که لانه مرغان را خراب می‌کردند و باغچه‌ها را ضایع می‌ساختند و دروغ می‌گفتند متنفر بود. همدرسان او به وی «کشیش کوچک» خطاب می‌کردند و یکی از آنان وی را «عیسی در محراب» نامید. لذت او در این بود که در گوشه‌ای بنشیند و انجیل بخواند و گاهی آن را چنان با رقت و احساس بر دیگران می‌خواند که اشک از دیدگانشان می‌آورد . ولی در پشت این پرده، غرور شدید و میل فراوان به تحمل آلام جسمانی نهان بود.

نیچه در 17 سالگی
نیچه در ۱۷ سالگی (سال ۱۸۶۲)

در هیجده سالگی ایمان خود را به خدای اجدادش از دست داد و بقیه عمر را در جستجوی خدایی نو به سربرد؛ به عقیده ‌خود این خدا را در «انسان برتر» یافته است.

بعدها می‌گفت که این تغییر عقیده به آسانی صورت گرفت؛ ولی او خود، درباره خویش خیلی زود اشتباه می‌کند و شرح حالی که از خود می‌نویسد با حقیقت وفق نمی‌دهد. مانند کسی که تمام مایملک خود را به یک مهره می‌بازد، به همه چیز بی‌اعتنا بود. مغز زندگی او دین بود و همین که آن را از دست داد زندگی برایش بی‌حاصل و بی‌معنی گردید. پس از آن ناگهان چندی با همدرسان خود در بن و لایپزیگ به عیش و نوش مشغول شد و حتی بر نفرتی که از عادات مردانه از قبیل شرابخواری و صرف دخانیات داشت غالب آمد. ولی به زودی از زن و شراب و دخانیات زده شد.

در همین ایام، یعنی در ۱۸۶۵، بود که کتاب «جهان همچون اراده و تصور» شوپنهاور را گرفت و آن را به خانه برد و با حرص و ولع تمام کلمه به کلمه خواند. رنگ تیره فلسفه شوپنهاور همواره اثر خود را در فکر او باقی گذاشت. در ایامی که بدبینی را نشانه انحطاط می‌دانست نیز از ته دل بدبخت بود. گویا اعصابش برای رنج آفریده شده بود و تعریف او از تراژدی به عنوان لذت زندگی، خود دلیل دیگری بر خودفریبی او بود. بعدها تصدیق کرد که شوپنهاور یکی از معدود اندیشمندانی است که برایشان احترام قائل است، و بخش «شوپنهاور همچون آموزگار» را در کتاب «تأملات نابهنگام» به افتخار او به نگارش درآورد.

فقط اسپینوزا و گوته می‌توانستند او را از دست شوپنهاور نجات دهند، ولی با آنکه خود او همیشه «متانت» و «عشق به سرنوشت» را می‌ستود هرگز بدان عمل ننموده، آرامش و تعادل ذهنی که لازمه حکمت است در او نبود.

در بیست و سه سالگی (سال ۱۸۶۷) برای یک سال خدمتِ داوطلبانه در توپخانهٔ ارتشِ پروس در ناومبورگ ثبت‌نام کرد. در این دوران، او در میان هم‌رزمان تازه‌واردش به عنوان بهترین سوارکار شناخته شد، و افسران او پیش‌بینی کردند که او به‌زودی به مقام فرماندهی دست خواهد یافت. با این حال، در مارس ۱۸۶۸ هنگام پریدن بر زین اسب سینه‌اش با قاش زین برخورد پیدا کرد و ماهیچه‌های سمت چپ آن از دو ناحیه دچار پارگی شد؛ این مسئله باعث شد که توانایی راه رفتن را برای ماه‌ها از دست بدهد. از همین رو، نیچه بار دیگر توجه خود را به مطالعات پبشین خود معطوف کرده و از زندگی سربازی برگشت و درست به نقطه مقابل آن یعنی زنگی بحث و درس رفت و به جای آنکه مردی جنگجو شود دانشمندی لغوی گردید و دکتری زبان‌شناسی گرفت.

نیچه در لباس رزم
نیچه در لباس سربازی (سال ۱۸۶۸)

در بیست و چهار سالگی قبل از اتمام دوره دکتری با حمایتهای ریچل (استاد لغت شناسی اش) از سوی دانشگاه لایپزیک به او دکترای افتخاری داده شد.

در بیست و پنج سالگی نیز در دانشگاه بازل استاد کرسی زبانشناسی قدیم گردید و همچنین با ریشارد واگنر، آهنگساز آلمانی آشنا شد و قسمت دوم کتاب تولد تراژدی تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد.

در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی می‌کرد بخش عمده‌ای از آثار معروف خود را آفرید.

نیچه در سال 1869
نیچه در سال ۱۸۶۹

با رسیدن به اواخر دهه ۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود.

در سال ۱۸۷۹ نیچه از لحاظ روحی و جسمی ناتوان گردید و دچار بیماری سختی شد به طوری که خود را آماده مرگ می دید و به خواهرش گفت:

به من قول بده که پس از مرگم فقط دوستانم بر جنازه من حاضر شوند و مردم فضول و کنجکاو آنجا نباشند. مواظب باش که کشیش یا کس دیگری بر مزار من سخنان بیهوده و دروغ نگوید، زیرا در آن هنگام من نمی توانم از خودم دفاع کنم. بگذار تا مانند یک بت‌پرست خالص به گور روم.

اما شفا پیدا کرد و این تشییع قهرمانانه به تاخیر افتاد. پس از این بیماری، عشق به تندرستی و آفتاب، به زندگی و خنده و رقص، و «موسیقی جنوب» در قالب اپرای «کارمن» در او پیدا شد؛ اراده‌اش در نبرد با مرگ قویتر گردید و حالت رضا و تسلیمی در او پیدا شد که حتی در هنگام رنج و تلخی نیز شیرینی حیات را حس کرد.

نیچه در سال 1875
نیچه در سال ۱۸۷۵

پس از آن کتابهای «سپیده‌دم» (۱۸۸۱) و «حکمت مسرتبخش» (۱۸۸۳) را نوشت که نشانه‌دوره نقاهت سپاس‌آمیز بود. در اینجا آهنگ کلماتش نرمتر و زبانش ملایمتر از کتابهای دیگر است.

همه چیز داشت خوب پیش می رفت اما لوسالومه (عشق دیرینش) به او پاسخ مثبت نداد، زیرا در چشمان تند و عمیقش احساس راحتی دیده نمی شد.

بی‌شک فکر تند نیچه او را زودتر از وقت، پخته و سوزاند. جنگ او با عصر خویش تعادل مغزش را به هم زد؛

جنگ با اخلاق و عادات عصر، وحشتناک است… آنکه وارد این پیکار شود از درون و بیرون کیفر خواهد دید.

گفتار نیچه به تدریج تلختر می‌گردید و اشخاص را نیز مانند عقاید و افکار خود مورد حمله قرار می‌داد.

در باب شروع جنون نیچه روایتی معروف وجود دارد که می‌گوید روز سوم ژانویه ۱۸۸۹ در میدان کارلو آلبرتوی تورین داشت قدم می‌زد که با صحنهٔ شلّاق زدن یک اسب توسط یک کالسکه‌چی روبه‌رو گردید. نیچه با دیدن این صحنه منقلب می‌شود و به سوی آن حیوان می‌شتابد: نیچهٔ گریان، گردن اسب را در آغوش می‌گیرد و با مهربانی نوزاش می‌کند؛ و پس از چند لحظه در برابر چشمان حیرت‌زدهٔ کالسکه‌چی و ناظران ناگهان نقش بر زمین می‌شود. جنون و کسوف معنویِ نیچه با این اتفاق در میدان کارلو آلبرتو آغاز می‌شود.

نخست او را به تیمارستان بردند اما مادرش به فریادش رسید و او را تحت مراقبت و پرستاری خویش قرار داد. چه منظره ای ! این پیرزن دین دار که پسرش تمام مقدسات او را نفی کرده و زیر پا گذاشته حالا از اور پرستاری و درد و رنج او را به جان می خرد و دوباره با مهرمادری در آغوشش می گیرد. اما دیر نگذشت که مادر هم از دنیا رفت و در سال ۱۸۹۷ خواهر نیچه سرپرستی او را به عهده گرفت و او را با خود به وایمار برد. نیچه در ده سال آخر عمرش عملاً مجنون بود. برخی روانپزشکان هم‌عصر نیچه به ویژه پزشکان معالج او علت دیوانگی نیچه را فلج تدریجی مغزی ناشی از عفونت سیفلیس دانستند.

نیچه مجنون

بنا بر این نظریه، طی سال‌های ۱۸۶۴ تا ۱۸۸۸ نیچه ابتدا در یکی از روسپی‌خانه‌های اروپا به سیفلیس مبتلا شده و سپس دچار فلج مغزی گردیده‌است. مدتی این تشخیص معیار عام و خاص بود و تا اواسط قرن بیستم بسیاری به آن استناد می‌کردند؛ موردی که بعداً هم از لحاظ روان‌شناختی و هم پزشکی به چالش کشیده شد. خواهر او (الیزابت فورستر-نیچه ) معتقد بود عامل جنون او استعمال کلورال (نوعی مسکن که نیچه برای دردهای خود استفاده می‌کرد) است. او همچنین مدعی بود که کار فکری شدید نیز در آشفتگی‌های ذهنی برادرش نقش زیادی داشته‌است.

برخی پژوهشگران از جمله پییر کلوسفسکی به دیوانگی ساختگی نیچه اعتقاد دارند. بنا بر این نظریه، نیچه توطئه کرده و طبق برنامه‌ای از پیش تنظیم‌شده طوری نقش بازی کرده‌است که با وانمود کردن خود، هم جامعه و هم زمانهٔ خود را دست بیندازد. این نظریه با استناد به برخی پاره‌نوشت‌های نیچه بیش از پیش تقویت می‌شود. مثلاً او در کتاب «سپیده‌دم» چنین می‌نویسد:

تقریباً در همه‌جا جنون و دیوانگی راهِ اندیشهٔ جدید را باز می‌کند… قدیمی‌ها فکر می‌کردند که آنجا که جنون ظاهر می‌شود ذره‌ای نبوغ و خردمندی نیز همراهِ آن است… وقتی انسانِ برتر می‌خواهد یوغِ اخلاقِ حاکم را متلاشی و قانونی جدیدی را وضع کند ناچار است دیوانه شود؛ یا اگر واقعاً دیوانه نباشد با رجوع به متن کتاب مشخص می‌شود که نیچه زیر عبارت «اگر واقعاً دیوانه نباشد» خط کشیده‌است! خود را به دیوانگی بزند…  مشاهده می‌شود که حتی نوآوران علم عروض مجبور شده‌اند نگرش شاعری تازهٔ خود را زیر نقاب جنون پنهان و مطرح کنند… چگونه می‌توان دیوانه شد وقتی دیوانه نباشی و شجاعت وانمود کردن به آن را نداشته باشی؟… ای نیروهای الهی به من دیوانگی عطا کنید، آری دیوانگی عطا کنید تا بتوانم بالأخره خودم را باور کنم! آری به من هذیان، تشنج، روشنایی و تاریکی بدهید…

سرانجام در سال ۱۹۰۰ در وایمار درگذشت. نبوغ و ذکاوت برای کمتر کسی این همه گران تمام شده است…

آثار و نوشته های نیچه :

لینک کوتاه : http://ketabch.in/m/208

درباره نویسنده: مجله کتابچین

1 Comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *