سخنان فریدریش نیچه

فریدریش نیچه

فریدریش ویلهِلم نیچه (به آلمانی: Friedrich Wilhelm Nietzsche)  متولد ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ (۲۳ مهر ۱۲۲۳ شمسی) فیلسوف، شاعر، منتقد فرهنگی، آهنگساز و فیلولوژیست کلاسیک بزرگ آلمانی و استاد لاتین و یونانی بود که آثارش تأثیری عمیق بر فلسفهٔ غرب و تاریخ اندیشهٔ مدرن بر جای گذاشته‌است.

در سال ۱۸۶۹ در ۲۴ سالگی به عنوان استاد فیزیولوژیک کلاسیک دانشگاه بازل منصوب شد که جوانترین فرد در تاریخ آن دانشگاه به حساب می آمد.

حدود ۱۰ سال بعد یعنی در سال ۱۸۷۹ نیز به دلیل بیماری و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا و رها کردن کرسی استادی دانشگاه شد. او بیماری خود را موهبتی می دانست که باعث زایش افکار نو در ذهنش شده بود.

در سال ۱۸۸۹ در سن ۴۴ سالگی، قوای ذهنی خود را به طور کامل از دست داد و به جنون رسید. پس از این اتفاق ناگوار ۸ سال از عمرش را تحت مراقبت مادرش (تا زمان مرگ مادرش :  ۱۸۹۷) و پس از آن ۳ سال باقی مانده عمر خود را در کنار خواهرش گذراند و سرانجام در سال ۱۹۰۰ در سن ۵۵ سالگی درگذشت.

برای مطالعه بیشتر در مورد شخصیت و زندگی نیچه می توانید به بخش معرفی مشاهیر –> زندگینامه نیچه مراجعه کنید.

 

سخنان نیچه :

انسان های آزاده، دل شکسته و پر غرور، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند.

 

من صبورم شاید انسانها در سال ۲۰۰۰ جرأت خواندن کتابهای مرا پیدا کنند.

 

از آدم ها بت نسازید، این خیانت است! هم به خودتان و هم به خودشان، خدایی می شوند که خدایی کردن نمی دانند! و شما در آخر می شوید، سرتاپا کافر خودساخته…!

 

عجب خدایی که انسانها را به شرطی دوست دارد که به او اعتقاد داشته باشند و آدم هایی را که به این عشق و دوستی اعتقاد ندارند با نگاه غضبناک و تهدید آمیز می نگرد! عجیب است !

 

آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن و راه رفتن و بالارفتن و رقصیدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.

 

پرندگانی که در قفس به دنیا آمده اند، پرواز را بیماری می دانند.

 

از کسی که کتابخوانه دارد و کتابهای زیادی می خواند نترسید، از کسی بترسید که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد!

 

هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر اینکه دیوانگی چاشنی آن باشد.

 

آنکس که خودخواهی خویش را انکار می کند، معمولا آنقدر خودخواهی اش بزرگ است که از روی غریزه چشم بر آن می بندد تا مجبور به تحقیر خویشتن نشود.

 

هرکس ژرف تر بیاندیشد می فهمد که حق با او نیست.

 

امید در واقع پلیدترین پلیدی هاست! زیرا به عذاب انسانها تداوم می بخشد.

 

ماری که نتواند پوست بیاندازد نابود می شود. به همان سان جانهایی که از تغییر باورهایشان بازداشته می شوند، از جان شدن باز می مانند.

 

آنکس که خود را عمیق می داند تلاش می کند که واضح و شفاف باشد. آنکس که می خواهد به نظر توده مردم عمیق بیاید تلاش می کند که مبهم و کدر باشد. عموم مردم کف هر جایی که نتوانند ببینند عمیق می پندارند و از غرق شدن واهمه دارند.

 

صادق بودن حتی در شر، بهتر از گمراه شدن در اصول اخلاقی سنت است.

 

همیشه مقداری جنون در عشق و مقداری عقلانیت در جنون وجود دارد.

 

گران باش! بگذار بهایت را پرداخت کنند. آدم ها چیزهای مُفت را مُفت از دست می دهند.

 

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای! از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.

 

وقتی قرار باشد نظرمان را درباره کسی تغییر دهیم، آزاری که به ما رسانده است گران به پایش می نویسیم.

 

بهترین راه برای فاسد کردن ذهن یک جوان این است که به او بقبولانیم که تقلید کردن بهتر است از متفاوت بودن…

 

آرامش مداوم نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم نیاز است.

 

اگر بت ها را واژگون کرده باشی کاری نکرده ای. وقتی واقعا شهامت خواهی داشت، که خوی بت پرستی را در درون خویش از میان برداری…

 

احمق کسی است که یک اشتباه را بارها مرتکب می شود و هر بار از آن انتظار نتیجه ای متفاوت دارد.

 

بعضی ها آب را گل آلود می کنند تا عمیق به نظر رسند.

 

عذاب وجدان همانند گاز گرفتن سگ از سنگ، حماقتی بیش نیست.

 

آنچه مرا نکشد، قوی ترم می کند.

 

مرگ خود بهترین دلیل آسمانی انسان بودن است.

 

دشمنان خود را دوست بدارید ، زیرا بهترین جنبه های شما را به نمایش میگذارند.

 

خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند.

 

آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند.

 

تو میتوانی ، زیرا میخواهی !

 

سیاستمدار انسان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: ابزارها و دشمنان.

 

بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید.

 

اگر دشمن دارید، بدی او را با خوبی پاسخ ندهید؛ زیرا این امر موجب شرمساری او می گردد، بلکه به او وانمود کنید که با این عمل خود به شما خدمت کرده است.

 

نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است.

 

حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.

 

آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست.

 

فراموش نکنیم که استادان نثر تقریبا همیشه، خواه در میان همگان یا تنها برای نزدیکان خود، شاعر بوده اند. در حقیقت تنها از دریچه شعر است که می توان نثری خوب نوشت.

 

از شادکامی دیوانه گشتن به از ناکامی!

 

کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند!

 

همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.

 

با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود.

 

هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند.

 

انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند.

 

باید بر چهار فضیلت خویش یعنی دلاوری، نگرش ژرف، همدردی و تنهایی چیره ماند.

 

کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.

 

حقیقت مانند دریا است که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.

 

در جامعه سطح بالا هیچ گاه آنگونه که منطق ناب می خواهد، نباید ادعا کرد که تنها ما به طور کامل حق داریم.

 

مهمترین سخن تربیتی که شنیده ام: « در عشق حقیقی، روح، جسم را در آغوش می کشد. »

 

خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز.

 

لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید.

 

هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم.

 

اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.

 

یک دانشمند و انسان والا حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.

 

شرم از کاری غیر اخلاقی، پله ای از پلکانی است که در پایان آن از اخلاق گرایی خود شرم می کنیم.

 

فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است.

 

کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است.

 

انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، همچنان که وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد.

 

آن کس که در آغاز با مبارزه و پیروزی آشنایی نداشته باشد چگونه می تواند خوب بخندد و خوب زندگی کند.

 

پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم.

 

دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است.

 

اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری اصل بنیادی و اخلاقی جامعه است ولی این نفی زندگی ست، چون زندگی بهره کشیدن از دیگرانی است که ناتوان ترند.

 

عشق، ویژگی والا و پنهان عاشق را آشکار می کند، یعنی همان ویژگی های نادر و استثنایی را و به این ترتیب، معشوق به آسانی در باب ویژگی های معمول او مرتکب اشتباه می شود.

 

از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد.

 

آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلف دارند بلکه ایمان اوست.

 

آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و توقع کمک گرفتن از دیگران در آینده، با آنها ارتباط برقرارمی کند.

 

بزرگترین نشانی که سرنوشت می تواند به ما هدیه کند این است که اجازه دهد ما مدتی در کنار مخالفان خود بجنگیم، زیرا از این راه پیروزی بزرگی را برای خود رقم می زنیم.

 

نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود.

 

نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد .

 

مرد خواهان حقیقت است اما زن موجودی سحطی نگر می باشد.

 

بر فریبِ حواسِ خود پیروز شوید .

 

از میان دو سخنور، تنها آن کس که عنان اختیار به دست شور و شوق می دهد می تواند براستی منطق آرمانی خویش را به کرسی بنشاند.

 

کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد.

 

پاکی نفس جدایی می آورد.

 

در گذشته انسان می خواست شهرت پیدا کند، اما امروز این کار دیگر کافی نیست، زیرا بازار بیش از حد گسترده شده است.

 

دروغ باد مارا هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم !

 

فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین.

 

دربار در هر کجا که وجود داشته است قانون سخنوری و در نتیجه قانون سبک را برای نویسندگان تعیین کرده است.

 

کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!.

 

جهان گرچه پر از چیزهای زیباست، اما در ارائه لحظات زیبا و بهره برداری از چیزهای زیبا بسیار بخیل است. شاید همین بُخل، بزرگترین لطف زندگی باشد.

 

باورها دشمنان خطرناک تری از دروغ ها هستند برای حقیقت

 

حقیقت مقدس نیست. مقدس، جستجو برای یافتن حقیقت است.

 

همه چیزهای خوب، روزگاری چیزهای بد بودند.

 

تمام افکار واقعا بزرگ، از طریق قدم زدن به ذهن خطور می کنند.

 

بهترین راه برای شروع یک روز خوب، این است که وقت بیدار شدن به این فکر کنیم که حداقل در این روز بتوانیم برای یک انسان، شادی خلق کنیم.

 

در یک جامعه بیمار، سالم ها بیمار محسوب می شوند.

 

کتابهای پیشنهادی در مورد نیچه :

 

نیچه در قرن بیستم

نیچه در قرن بیستم

از نگاه هیدگر، فوکر، بلانشو، کامو، دلوز، باتای و…

مترجم : عیسی سلیمانی

این کتاب را می توانید از سایت کتابچین دانلود و در اپلیکیشن کتابچین مطالعه نمایید.

لینک کوتاه : http://ketabch.in/m/86

درباره نویسنده: مجله کتابچین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *