×

جستجو

×

دسته بندی ها

دانلود کتاب از اپلیکیشن کتابچین

×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای دریافت لینک دانلود شماره همراه خود را وارد کنید
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
بی خداحافظی برگرد

دانلود کتاب بی خداحافظی برگرد

بی خداحافظی برگرد
برای دانلود این کتاب و مطالعه هزاران عنوان کتاب دیگر، اپلیکیشن کتابچین را رایگان دانلود کنید.
%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

جزئیات
فهرست

نام کتاب : بی خداحافظی برگرد

نویسنده : اعظم پشت مشهدی

ناشر : فاتحان

تعداد صفحات : 129 صفحه

شابک : 978-600-7496-09-1

تاریخ انتشار : 1393

دسته بندی : زندگینامه و خاطرات , جنگ تحمیلی و دفاع مقدس, شهدا

نوع کتاب : PDF

قیمت پشت جلد : 5800 تومان

قیمت نسخه الکترونیک : 3000 تومان


معرفی کتاب

"بی خداحافظی برگرد" / زندگی و خاطرات شهید قنبر زارع تازیانی
کتاب حاضر اثری از اعظم پشت مشهدی می باشد که توسط انتشارات فاتحان منتشر شده است.
«بی خداحافظی... برگرد » عبوری است کوتاه از زندگی شهید قنبر زارع تازیانی. اثری که نتیجه ی ده ساعت مصاحبه با خانواده، دوستان و همرزمان شهید است که در صبوری پذیرای پرسش های نگارنده بوده اند. هرچند ده ساعت برای یک زندگی زمان کوتاهی است، اما آنچه زمان و توان اجازه میداد را مولف به رشته تحریر درآورده است.
در بخشی از این کتاب می خوانیم :
"قنبر از در مقر وارد شد و ماشین را در حیاط پارک کرد. بچه های سپاه در محوطه ی مقر در حال آموزش بودند. قنبر از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمان مقر به راه افتاد. یقه ی اورکتش را بالا کشید و توی دست هایش «ها » کرد. از راهروی ساختمان گذشت و به سمت اتاق انتهای راهرو رفت. محمد پشت میز نشسته بود و روزنامه می خواند. قنبر دستش را به در کوبید.
- یالله سلام أخی
محمد سرش را بلند و به چارچوب در نگاه کرد.
- سلام قنبر. کی اومدی؟
قنبر دست هایش را باز کرد و به سمت محمد رفت. محمد از پشت میز بلند شد و قنبر را در آغوش گرفت.
- همین چند دقیقه پیش. تو کی رسیدی؟
- چند روزی می شه.
محمد صندلی را عقب کشید و قنبر روی آن نشست. محمد به سمت چراغ نفتی رفت. شعله اش را زیاد کرد. لیوانی برداشت و برای قنبر چای ریخت.
- هوا سرده. چای داغ می چسبه.
- دستت درد نکنه. خودت خوبی، چه خبرا؟
محمد استکان چای را روی میز جلوی دست قنبرگذاشت.
- شکرخدا سرگرمیم.
قنبر دستش را دور کمر استکان گرفت. گرمای استکان سردی دستش را کم کرد. محمد کشوی میزش را عقب کشید. قندان را بیرون آورد و جلوی دست قنبر گرفت. قنبر از داخل قندان، قندی برداشت.
- موهات بلند شده قیچی و شونه همرامه پاشو تا موهاتو کوتاه کنم.
محمد دستش را روی موهایش کشید و لبخند روی لب هایش نشست. قنبر شانه را روی موهای مجعد محمد می کشید و قیچی م یزد. محمد آین های را توی دست گرفته بود و به سرش نگاه می کرد."

فهرست مطالب

این کتاب فهرست ندارد.

%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

نظرات کاربران

×
راهنمای نقد و نظر برای کتاب:

برداشت شما از محتوای کتاب چیست؟ مطالعه کتاب را به دیگران توصیه میکنید؟ چرا و به چه کسانی؟ کدام بخش از کتاب نظر شما را جلب کرد؟ مانند یک کارشناس نظر دهید.

*امتیاز دهید
Captcha
پاک کردن
برچسب ها