×

جستجو

×

دسته بندی ها

دانلود کتاب از اپلیکیشن کتابچین

×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای دریافت لینک دانلود شماره همراه خود را وارد کنید
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
جوانی ام بر باد رفت

دانلود کتاب جوانی ام بر باد رفت

جوانی ام بر باد رفت
برای دانلود این کتاب و مطالعه هزاران عنوان کتاب دیگر، اپلیکیشن کتابچین را رایگان دانلود کنید.
%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

جزئیات

فهرست

نام کتاب : جوانی ام بر باد رفت

نویسنده : اصغر باقریان

ناشر : بینش آزادگان

تعداد صفحات : 80 صفحه

شابک : 978-964-7722-77-3

تاریخ انتشار : 1388

رده بندی دیوی : 8فا3/62

دسته بندی : داستان های کوتاه, داستان های آموزنده

نوع کتاب : Epub

قیمت نسخه الکترونیک : 3000 تومان


معرفی کتاب

"جوانی ام بر باد رفت"

کتاب حاضر اثری از اصغر باقریان می باشد که توسط انتشارات بینش آزادگان منتشر شده است.

داستان در مورد پسری به نام «حمید» است که وابستگی زیادی به خواهرش افسانه دارد. پدر خانواده یک سرهنگ نیروی هوایی است که اغلب در ماموریت به سر می برد و مادرشان هم حضور در مهمانی ها و پارتی ها را به فرزندانش ترجیح می دهد. پس از مدتی افسانه ازدواج می کند و به کانادا می رود و همین امر باعث می شود که حمید بیش از پیش تنها شود و برای پر کردن خلا درونی خود به دوستش علی پناه می آورد که علی از نظر اخلاقی فردی مبتذل و به دور از اخلاقیات است ...

 

در بخشی از این کتاب می خوانیم: 

"یک روز از مادرش خواست تا یک دوربین عکاسی برایش بخرد ولی او با ترش‌رویی و پرخاشگری درخواستش را رد کرد و به او گفت: «دوربین نمی‌خوای بهتره به جای فکر کردن به دوربین به درسهات فکر کنی.»

همیشه وقتی از مادرش چیزی می‌خواست، جواب منفی می‌شنید و همین‌ها از دوران کودکی تاکنون عقده‌ای شده بود که گلویش را می‌فشرد ولی هرگز از این چیزها شکایت نمی‌کرد و یا سخنی به میان نمی‌آورد.

دوشنبه صبح وقتی حمید از خواب بیدار شد، برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفت. هنوز چند دقیقه‌ای از خوردن صبحانه نگذشته بود که مهتاب خانم از داخل هال صدا زد : «زود باش، چیکار می‌کنی، ساعت هشت ربع کمه، مگه نمی‌خوای بری مدرسه؟ پس یالاه دیر شد!»

حمید از داخل آشپزخانه به طرف هال سرک کشید و نگاهی به ساعت انداخت. دیرش شده بود، به سرعت کتابهایش را جمع و جور کرد و دوان‌دوان به طرف مدرسه به راه افتاد. ساعت هشت و نیم بود که به مدرسه رسید. درب مدرسه بسته بود، در زد و مستخدم مدرسه پس از چند دقیقه درب را باز کرد. به سرعت به طرف کلاس می‌دوید که ناگهان صدایی او را متوقف کرد."

فهرست مطالب

این کتاب فهرست ندارد.

%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

نظرات کاربران

×
راهنمای نقد و نظر برای کتاب:

برداشت شما از محتوای کتاب چیست؟ مطالعه کتاب را به دیگران توصیه میکنید؟ چرا و به چه کسانی؟ کدام بخش از کتاب نظر شما را جلب کرد؟ مانند یک کارشناس نظر دهید.

*امتیاز دهید
Captcha
پاک کردن
برچسب ها