×

جستجو

×

دسته بندی ها

دانلود کتابهای غلامحسین ساعدی

کتابهای الکترونیک، زندگی نامه و آلبوم تصاویر غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی

نام اصلی : غلامحسین ساعدی

زادگاه : تبریز

ملیت : ایرانی

تخلص : گوهر مراد

تاریخ تولد : ٢٤ دی ماه ١٣١٤

پیشه : پزشك و نویسنده

بیشتر...

تاریخ وفات: ١٣٦٤

علت فوت: خونریزی داخلی

محل دفن: گورستان پرلاشز پاریس

معروفترین اثر : عزاداران بَیَل

آثار

زندگینامه

چکیده

غلامحسین ساعدی (Gholam Hossein Saedi) با تخلص گوهر مراد، ٢٤ دی ماه ١٣١٤ در تبریز زاده شد. خانواده ساعدی کارمند و به گفته خودش اندکی بدحال بودند!

لازم به ذکر است که ساعدی از نخستین کسانی بود که به کانون نویسندگان ایران پیوست.

این پزشك و نویسنده پرآوازه ایرانی، در ادبیات و اندیشه های سیاسی دنباله رو راه جلال آل احمد بود. ساعدی نمایشنامه نیز می نوشت و شاهکار سینمایی گاو، از روی یکی از آثار او ساخته شده است. پس از انقلاب ١٣٥٧ از به فرانسه گریخت و در سال ١٣٦٤ در پاریس چشم از جهان بست و پس از تشییع جنازه ای پر شور با حضور گسترده ایرانیان، در گورستان پرلاشز پاریس به خاك سپرده شد.

آشفته حالان بیدار بخت، آی بی كلاه آی با كلاه، واهمه های بی نام و نشان، شب نشینی با شكوه و خانه های شهر ری بخشی از كتاب های غلامحسین ساعدی هستند.

غلامحسین ساعدی

 

شرح کاملی بر زندگینامه غلامحسین ساعدی

دوران کودکی و نوجوانی مصادف با آغاز داستان نویسی

پدر غلامحسین ساعدی علی اصغر و مادرش طیبه نام داشت. پدر كارمند دولت و مادر خانه دار بود. با وجود آنكه پدرِ مادرش از مشروطه خواهان تبریز و خانواده پدری اش در دستگاه مظفرالدین شاه منصب و مقامی داشتند، اما وضع اقتصادی آن ها رو به راه نبود. دوران ابتدایی را در دبستان بدر تبریز به پایان رساند.

زمانی كه به دبیرستان رفت اولین داستان های كوتاهش در هفته نامه دانش آموز و داستان بلندش به نام از پا نیفتاده ها در مجله كبوتر چاپ شدند.

در ١٧ سالگی مسئول انتشار روزنامه های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان بود. ١٨ ساله بود كه به اتهام همكاری با فرقه برای مدتی محكوم به حبس شد. سرانجام دیپلم تجربی گرفت و وارد دانشگاه علوم پرشكی تبریز شد.

 

تلاقی دوران دانشجویی و فعالیت های سیاسی

دوران دانشجویی ساعدی در تبریز همزمان با آغاز فعالیت های سیاسی و شركت در جنبش های دانشجویی بود. در همین دوران بود كه با صمد بهرنگی آشنا شد. داستان نویسی را بیش از پیش جدی گرفت و داستان های شكایت و غیوران شب و نمایشنامه سایه های شب را در آن دوران خلق كرد. مجموعه داستان كوتاه شب نشینی باشكوه را در تبریز منتشر كرد و نمایش نامه كلاته گل را مخفیانه در تهران به چاپ رساند.

 

پزشك سرباز صفر!

ساعدی با آنكه مدرك پزشكی داشت، اما چون محتوای مقاله ها و كتاب هایش به مذاق صاحبان قدرت خوش نیامده بود، به عنوان سرباز صفر در پادگان سلطنت آباد تهران شروع به خدمت كرد. به تهران آمدن او باعث گشایش های كاری اش شد و با محافل ادبی و هنری تهران آشنا شد. داستان هایش در مجله سخن به چاپ رسیدند. تحصیلاتش را در رشته روان پزشكی در تهران به پایان رساند و در بیمارستان روانی روزبه آغاز به كار كرد. وی همچنین در مطبش كه در خیابان دلگشا در تهران بود بیشتر اوقات بیماران را بدون گرفتن حق ویزیت و رایگان معاینه می كرد. تجربیات این دوره از زندگی او را به شناخت عمیقی از انسان و روح و روان پیچیده اش رساند.

 

زندانی شدن و مهاجرت اجباری به پاریس

خرداد ماه سال ١٣٥٣، ساعدی هنگامی كه مشغول تهیه تك نگاری شهرك های نو بنیاد بود، توسط ساواك دستگیر شد. مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به زندان قزل قلعه افتاد و سپس به زندان اوین منتقل شد. مدتی نیز بر اثر شكنجه در بیمارستان جاوید بستری شد. وقتی از زندان آزاد شدگور و گهواره، فیلم نامه عافیتگاه و داستان كلاته نان را نوشت.

سال ١٣٥٧ از طرف انجمن قلم آمریكا دعوت و روانه این كشور شد و سخنرانی هایی نیز در آمریكا بر پا كرد.

پس از انقلاب ١٣٥٧ ایران، ساعدی ناگزیر به ترك وطن ایران را رها كرد و در فرانسه ماندگار شد. نمایشنامه اتللو در سرزمین عجایب در این دوران توسط وی خلق شد.

وی همانطور كه در ایران كار های مطبوعاتی انجام می داد، پس از مهاجرت نیز تا مدتی به كار هایی از این قبیل مشغول بود.

ساعدی

 

مرگ زودهنگام اما پرشور

غلامحسین ساعدی دوم آذر ماه سال ١٣٦٤ در اثر خونریزی داخلی در بیمارستان سن آنتوان پاریس در ٤٩ سالگی چشم از جهان فرو بست و پس از تشییع پرشور پیكرش با حضور شماری از ایرانیان مقیم پاریس، در گورستان پر لاشز پاریس به خاك سپرده شد.

 

شاید ندانید!

شاید بسیاری از افراد، حتی طرفداران غلامحسین ساعدی از او به عنوان نویسنده و نمایشنامه نویس یاد کنند

اما ساعدی شاعر نیز بود و بیش از ٣۴ قطعه شعر در قالب غزل و نیمایی سروده است که بسیاری یا حتی همه آن ها بعد از مرگ او هویت یافتند و منتشر شدند و بسیاری از آن ها نیز متأسفانه در دست نیستند و با مرگ ساعدی آن ها هم به خاک سپرده شدند.

 

نمونه ای از این شعر را بخوانیم

Gholam Hossein Saedi

هر دایره خطی بسته است

بسته است سخت

سختی دایره

بسیار مضحک است

مثل حباب در آب

مثل حباب در باد

هر لحظه در تمایل

پاشیدن و رها شدن از وجود مرده ی خویش

و مرگ

مرگ دایره ای بسته است

بسته شدن به هرچه که بسته است

یک خط بی نهایت در خود دویدن است

بله

این خط دایره

ساعدی، طنز نویس کارت عروسی!

جالب است بدانید غلامحسین ساعدی کارت عروسی هم نوشته! بله! کارت عروسی.

شایان ذکر است ساعدی در این شاخه از نویسندگی عنصر طنز را به نوشته های خود افزوده تا صمیمیت را به کارت های عروشی القا کند

نمونه هایی از این طنازی:

  • فیروزه جوادی و علی اکبر ساعدی، به همدیگر کاراته زده و کانون مستقلی میخواهند رو به راه کنند، تشریف بیاورید تا به ریش هر دو (که هر دو ریش دارند) اندکی بخندیم.
  • زندگی مشترک، لولایی است که آزادی را از آدمیزاد سهل است که از جسم و جان هم می گیرد. منتهی "فیروزه جوادی " و "علی اکبر ساعدی " به این اصل معرفت پیدا نکردند و میخواهند خلاف این قضیه را ثابت کنند، لطفا تشریف بیاورید و قیافه ی این دو فیلسوف را ببینید!

 

تکه هایی از برخی داستان های ساعدی

از عزاداران بیل

پیرزن که درد مبهمی توی سینه اش می پیچید و تیر می کشید، آهسته می گفت: «بهترم»؛ و رمضان خوشحال می شد. کدخدا راضی و آسوده بود و فکر می کرد که چیزی از شب نمانده است. یک دفعه صدای ننه رمضان بلند شد که می گفت: «سرمو بگیر بالا، سرمو بگیر بالا».

رمضان سر مادر را گرفت بالا. ننه با چشم های باز بیابان و تاریکی را نگاه کرد. رمضان گفت: «چی می خوای ننه؟ ننه جون چی می خوای؟»

ننه رمضان گفت: «می خوام بدونم این دیگه چیه؟»

رمضان گفت: «کدوم؟»

اسلام و کدخدا برگشتند و نگاه کردند.

ننه رمضان گفت: «این صدا که می آد».

گاری را نگه داشتند. صدای زنگوله از دور شنیده می شد. کدخدا با آرنج زد به پهلوی اسلام و پرسید: «می شنفی؟»

اسلام گفت: «صدای زنگوله س، کولیا دارن از پشت کوه رد می شن. خلخالای پاشون این جوری جیرینگ جیرینگ می کنه.»

کدخدا گفت: «نه کولیا نیستن، هنوز خیلی مونده که پیداشون بشه».

اسلام گفت: «آها، پوروسی ها هستن؛ گوش کن، از ته دره رد می شن و گوسفندایی رو که دزدیدن با خودشون می برن.»

کدخدا گفت: «پوروسی ها هیچ وقت با سروصدا راه نمی رن؛ مثل سایه می آن و مثل سایه بر می گردن.»

رمضان گفت: «من می دونم، پاپاخه که داره می آد، اوناهاش.»

و با انگشت تاریکی را نشان داد.

ننه رمضان بریده بریده گفت: «پاپاخ نیس... پاپاخ... که... زنگوله نداره.»

صدا دور شد و برید. کدخدا شلاق را برد بالا، اسب راه افتاد.

مسافتی رفتند. اسلام که می خواست حرف بزند، گفت: «من از این صداها زیاد می شنفم. نه این که تنهام، شبا می رم پشت بام، می شینم و گوش می کنم. اون وقت از این صداها زیاد می شنفم.»

رمضان دست هایش را حلقه کرد دور گردن ننه اش و گفت: «ننه جونم، نترس، مشدی اسلام از این صداها زیاد شنیده، حالا دیگه راهی نمونده. تا برسیم، خوب می شی.»

پیرزن ناله ای کرد و گفت: «دارم می میرم.»

از شب نشینی با شکوه

«بله دو نفر قبل از ابلاغ و چهار نفر بعد از ابلاغ و در مجموع شش نفر و از شانزده نفر باقی چهار نفر بنا به مختصر اختلال حواس و هشت نفر به علت امتلاء مزاج، در منازل یا بیمارستان ها بستری هستند. بلی آقایان، چراغ عمر این خدمتگزاران واقعی، در معرض نسیم مرگ قرار گرفته، شاید چند صباحی از عمر این فرزندان واقعی وطن باقی نمانده باشد. باری می ماند چهار نفر که از آن چهار نفر دو نفر در این شب نشینی باشکوه افتخار حضور دارند. حضار محترم، در دنیای آشفته ای که ما اکنون زندگی می کنیم، هر ملت و مملکتی می خواهد از ملت و مملکت دیگر جلوتر زده، برای وطن افتخارات بی شماری کسب کند؛ و این امر ممکن نیست جز با افزایش جمعیت، درواقع تولید مثل مداوم؛ و اگر تا امروز میهن گرامی ما به چنین افتخاراتی نائل نشده، به علت کمبود سربازان فداکار و گمنام بوده، چنان چه وزیرالوزرا سابق در یکی از فرمایشات مؤثر خود فرموده بود، اگر جمعیت ایران دو برابر بود، من تمام دنیا را به زور شمشیر قبضه می کردم و نام ایران و ایرانی را در تمام عالم به اوج افتخار می رساندم.»

جمعیت به شدت کف زدند و آقای شهردار با احساسات زیاد ادامه دادند:

«و اکنون می گویم کجایی ای سردار بزرگ تا به چشم خود ببینی که از این بیست و چهار نفر مامور بازنشسته شهرداری، چه عده ای بر ملت ایران افزوده شده است؛ و باز برای این که بهانه ای به دست معاندین و خائنین پیشرفت وطن عزیز نیفتد، آمار دقیقی را به سمع حضار محترم می رسانم. از بازنشستگان مرحوم، بیست و هفت اولاد ذکور و سی و یک نفر اناث برجای مانده است؛ و از بازنشستگانی که در حال حیات اند، هفتاد و هشت نفر اولاد ذکور و هشتاد و سه نفر اناث که جمعاً می شود دویست و نوزده نفر بله آقایان، چه میراث و خدمتی بزرگ تر از این که از بیست و چهار نفر، دویست و نوزده نفر فدایی بر جمعیت وطن گرامی افزوده شده باشد. ممکن است عده ای بپرسند که سرنوشت این عده چه خواهد شد. من با صدای بلند و اعتراض آمیز به اشخاص بدبین جواب می دهم که در دوران کنونی، زندگی همه ی این ها درخشان خواهد بود. عده ی زیادی از این ها چنان استعداد شگرفی دارند که حتماً و حتماً میزهای ریاست را تسخیر خواهند کرد و عده ی دیگر، در هر شغل و مقامی که باشند، نام وطن عزیز را بلندآوازه ساخته، موجب مباهات بزرگان و روسا، خواهند شد. بلی حضار محترم، غرض نقشی است کز ما بازماند که هستی را نمی بینم بقایی.»

 

جملات قصار غلامحسین ساعدی

  • بعضی ها این جوری اند؛ وقتی یک نیش می خورند فکر می کنند اگه دیگران هم نیش بخورند درد اون ها کمتر میشه...!
  • هرکس باید روی پای خودش بایستد و فقط به خاطر خودش زندگی کند. هر کس به کس دیگر، هر که میخواهد باشد تکیه کند، آخر به زمین خواهد خورد.
  • گاهی باید ضربه محکم مشت را بخوری تا به خود آیی که کجا زندگی می کنی!
  • دنیای آوارگی را مرزی نیست، پایانی نیست. مرگ در آوارگی، مرگ در برزخ است. مرگ آواره، مرگ هم نیست. مرگ آواره، آوارگی مرگ است. ننگ مرگ است.

 

آثار غلامحسین ساعدی

آثار به جای مانده از این هنرمند پرآوازه ایرانی را می توان به دو دسته داستانی و نمایشنامه تقسیم کرد.

- داستان نویسی های او به ترتیب سال انتشار عبارت اند از:

  • مرغ انجیر (١٣٣۵)
  • خانه های شهر ری (١٣٣۶)
  • گدا (١٣۴١)
  • عزاداران بیل (١٣۴٣)
  • دندیل (١٣۴۵)
  • واهمه های بی نام و نشان (١٣۴۶)
  • ترس و لرز (١٣۴٧)
  • توپ (١٣۴٧)
  • شب نشینی با شکوه (١٣۴٩)
  • گور و گهواره (١٣۵۶)

ساعدی و رمان نویسی:

  • توپ (١٣۴٨)
  • تاتار خندان (١٣۵٣)
  • غریب در شهر (١٣۵۵)

 

- از آثار این بزرگمرد در زمینه نمایشنامه نویسی هم میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

لیلاج (١٣٣۶)، قاصدک ها (١٣٣٨)، کاربا فکها در سنگر (١٣٣٨)، شان فریبک (١٣۴٠)، کلاته گل (١٣۴٠)، عروسی (١٣۴١)، ده لال بازی (١٣۴٢)، انتظار (١٣۴٣)، بهترین بابای دنیا (١٣۴۴)، چوب به دستان ورزیل (١٣۴۴)، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت (١٣۴۵)، خانه روشنی (١٣۴۶)، دیکته و زاویه (١٣۴٧)، فصل گستاخی (١٣۴٨)، پرواربندان (١٣۴٨)، وای بر مغلوب (١٣۴٩)، چشم در برابر باد (١٣۵٠)، عاقبت قلم فرسایی (١٣۵۴)، آی با کلاه (١٣۵٧)، جانشین (١٣۵٧)، ماه عسل (١٣۵٧) و ماه نمی شنویم (١٣۵٧)

در کنار همه این آثار گران بها جا دارد از تک نگاری های او به نام "ایلخچی " و "اهل هوا " که پژوهشی درباره ی بیماران است نام ببریم.

ویکی پدیای غلامحسین ساعدی

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C


 


آثار غلامحسین ساعدی که در کتابچین موجود است

  1. کتاب عزاداران بیل
  2. کتاب آی بی کلاه - آی با کلاه (نمایش نامه)

لینک کوتاه

http://ketabch.in/a/6053