×

جستجو

×

دسته بندی ها

×
توجـه
برای استفاده از نسخه ویندوزی به رمز عبور نیاز دارید درصورتیکه رمزعبور ندارید بعدازنصب، بر روی لینک " رمز عبور را فراموش کرده ام" کلیک کنید.
دانلود نسخه ویندوز
×
توجـه
برای استفاده از نسخه آی او اس به رمز عبور نیاز دارید درصورتیکه رمزعبور ندارید بعدازنصب، بر روی لینک " رمز عبور را به خاطر نمی آورید؟" کلیک کنید.
دانلود از اپ استور

دانلود کتاب از اپلیکیشن کتابچین

×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای دریافت لینک دانلود شماره همراه خود را وارد کنید
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
×
دانلود رایگان اپلیکیشن کتابچین
برای مطالعه نمونه کتاب، ابتدا اپلیکیشن کتابچین را نصب نمایید.
دانلود رایگان نسخه ویندوز
دانلود نسخه ویندوز
دانلود رایگان نسخه ios
دانلود از اپ استور
پسرها هم گریه می کنند

دانلود کتاب پسرها هم گریه می کنند

پسرها هم گریه می کنند
برای دانلود این کتاب و مطالعه هزاران عنوان کتاب دیگر، اپلیکیشن کتابچین را رایگان دانلود کنید.
%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

جزئیات
فهرست

نام کتاب : پسرها هم گریه می کنند

نویسنده : سیما سروشه

ناشر : ماهابه

تعداد صفحات : 340 صفحه

شابک : 978-600-5981-89-3

تاریخ انتشار : 1398

دسته بندی : داستان های کوتاه, داستان های آموزنده

نوع کتاب : Epub

قیمت پشت جلد : 36000 تومان

قیمت نسخه الکترونیک : 10300 تومان


معرفی کتاب

"پسرها هم گریه می کنند"
کتاب حاضر اثری از سیما سروشه می باشد که توسط انتشارات ماهابه منتشر شده است.
این کتاب شامل یک داستان اجتماعی است که برخلاف اسمش اصلا مربوط به نوجوان ها نمی باشد و در واقع مربوط به یک مرد چهل ساله به نام صابر است...
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
" خسته و ژولیده بعد از تقریباً دو روز کامل برگشته بود خونه. مادر جون با دیدنش عوض جواب سلامش اخم غلیظی کرد و گفت: خجالت نکش.... میذاشتی فردا صبح میومدی! اگه من مادرت نبودم و زن و بچهات تو خونه منتظر بودند، دلت میومد دو روز نبینیشون؟
صابر از همون دم در شروع کرده بود به در آوردن لباسهاش و حالا جلوی در حموم فقط شلوار تنش بود و با خنده گول زنکی گفت: مادر خوشگله بذار یه دوش بگیرم بعد بیام با خیال راحت دارم بزن.
 مادر جون سری تکون داد و بازم با دیدن جای زخم پشت کمر صابر دلش  ریش شد. با گذشت سالها بازم دیدن این زخم یادگار جنگ دلش رو خون میکرد.
نیم ساعت بعد وقتی صابر از حموم اومد بیرون واقعاً رنگ عوض کرده بود. موهای خیس و مجعدش به قشنگی روی پیشونی بلندش تاب خورده بود و چهرهاش رو شیطونتر نشون میداد در حالی که با ردیاب بینیاش میخواست تشخیص بده شام چیه، اومد توی آشپزخونه و با کلاه حوله تنپوش مشغول خشک کردن موهاش شد. با دیدن  مادر جون سر اجاق گاز گفت: حالا دوباره علیک سلام.... شام چی داریم؟"

فهرست مطالب

این کتاب فهرست ندارد.

%

با کد 1ketabchin در اولین خرید 50 درصد تخفیف بگیرید

نظرات کاربران

×
راهنمای نقد و نظر برای کتاب:

برداشت شما از محتوای کتاب چیست؟ مانند یک کارشناس نظر دهید. به نظرات کوتاه مثل خوب عالی و...چین تعلق نمی گیرد

*امتیاز دهید
Captcha
پاک کردن
برچسب ها